محمد معصوم البكري ( نامى )
41
تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )
به غير حلاله علاجى نبود ، آن عورت را در حبالهء شيخ صدر الدين ولد مخدوم شيخ بهاء الدين زكريا در آوردند . بعد از زفاف كه شيخ « 1 » را تكليف طلاق كردند ، آن عورت گفت : من از خانهء اين فاسق پناه به تو آوردم « 2 » . خدا روا ندارد كه باز بدست او مبتلا شوم . شيخ در جواب گفت : از زنى كم نتوان بود و طلاق نداد . سلطان بى تاب شده در مقام انتقام شد « 3 » . و گويند دو مرتبه از ملتان كس بطلب شيخ سعدى به شيراز فرستاد ، و مبلغها ارسال نمود ، و خواست كه براى شيخ در ملتان خانقاه بسازد و ديههاى زر خريد ( f . 27 b ) وقف نمايد . شيخ بواسطهء ضعف و پيرى نتوانست آمد ، و هر دو نوبت سفينهء متضمن اشعار خويش به خط خود نوشته ارسال نمود ، و نا « 4 » آمدن خود و « 5 » سفارش امير خسرو ضميمهء آن ساخت . و اكثر علما و فضلا در مجلس او حاضر مىگشتند . و سلطان محمد بعد از سه سال بملازمت پدر بدار الملك دهلى مىرسيد و پس از يك سال رخصت انصراف مىيافت . و در شهور سنه ثلاث و ثمانين و ستمايه چنگيز خان قتلغ « 6 » و تيمور را با لشكر گران به هندوستان تعين نمود . و چون لشكر مذكور از آب نيلاب گذشته بحدود لاهور رسيد ، سلطان محمد ولد سلطان غياث الدين بلبن با سى هزار سوار در حوالئ لاهور رسيده ، بين العسكرين آتش جدال و قتال برافروخت ، و سلطان محمد شربت شهادت چشيده برياض رضوان شتافت . و با وجود فوت سردار هزيمت بجانب تيمور و قتلغ افتاد ، و شكست عظيم يافته فرار نمودند « 7 » . و سلطان غياث الدين بلبن ولايت ملتان و سند را بدستور سابق به كيخسرو ولد سلطان محمد مقرر فرمود . و سلطان « 8 » بلبن از غم فوت پسر هميشه
--> ( 1 ) ف زياد دارد : صدر الدين ( 2 ) ف م : آوردهام ( 3 ) م : آمد ( 4 ) د : تا ؛ ح : نآمدن ( 5 ) د ندارد : و ( 6 ) م زياد دارد : خان ( 7 ) م ندارد : سلطان محمد . . . . فرار نمودند ( 8 ) م زياد دارد : غياث الدين